تبليغاتX
قربون وفای سگ
سلام عزیزم به وبلاگ من خوش آمدی
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو میتوان گشود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط حمید | 

سرباز تو دل کویر رو اگه نمی تونی تجسم کنی ببین!

احساس پوچی میکنم،

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط حمید | 
www.taranehhagroups.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط حمید | 
عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط حمید | 

دلتنگی های دل دیوونه

بی همگان به سرشود بی تو به سر نمی شود

دلتنگی های دل دیوونه

بی همگان به سرشود بی تو به سر نمی شود

و سهم من

از هر چه عاشقانه
از عشق به تو
همین نگاه خیس سنگین آواره
همین لرزش مداوم بی پروا و دلتنگ دست
همین حفره ی سرد توخالی و بیهوده ی آغوش
 همین صدای متورم از درد، فرسوده از تشنج هق هق است
 
سهم من
از هر چه عاشقانه
از تو
همین اعتبار دیوار سرگردانی و کفر
همین وحشت نوازش مدام تردید
همین شرم شور بوسه های شفاف اشک
همین وهم رنگ پریده ی گریزان و کاذب تجسم خوشبختی است
 
اما من
ازهمین ارتفاع به غایت پست
و با همین ذهن مشوش و منقبض از بغض
عاشقانه نفس نفس می زنم، می سوزم، ذوب می شوم، متلاشی می شوم با همه ذراتم
در لذت خیال آمیختن. با جنبش اغواگر آن حقیقت خوب سرشار
با هول آن اندام سهمگین تب آلود
 . . . با مرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط حمید | 

معشوق صبور من ... مي فهمم که شب ها وقتي غرق مي شوم توي خواب ,مي آيي به پيشم دستت

 را حس مي کنم که روي پيشاني ام دانه هاي شبنم مي کارد رد بوسه ات هم مي سوزاند لبم را تا صبح

 

آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك

 خويش به مقصد برساند آنكس كه بداند و نداند كه بداند او را ، خبرش كن كه در جهل نماند آنكس كه

بداند و بداند كه بداند اسب خرد از گنبد مينا بدواند

 

 

ازم پرسيدي : برا چي زنده هستي؟ ! در حاليكه تموم وجودم فرياد مي زد واسه خاطر تو آروم و آهسته

 گفتم : - واسه هيچي! بعد ازت پرسيدم : تو برا چي زنده هستي؟! در حاليكه اشك تو چشماي

 آسمونيت جمع شده بود گفتي: براي كسي كه به خاطر هيچي زنده است....

 

زيباي بي زوال،بانوي نوبهار،حرفش هميشه تازه و شعرش شنيدنيست.در فصل سبز عشق،در چشم

 عاشقان،هر برگ دفترش،دنياي ديدني است.درهر گذار او از كوچه هاي عمر،ما كهنه تر زپيش،او جاودانه

 سبز،پايا و ماندنيست.اينك دوباره ما،اينك دوباره ما،همراه و همنفس،با هم به گفتگو،در گوش عاشقان

 ناگفته را بگو:گل بوته هاي عشق در لحظه چيدني است..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط حمید | 

اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط حمید | 
چرا وقتي نوبت ماست اسمون جايي نداره

 

واسه من  تنهايي درده

 

درد هيچ کس و نداشتن

 

هر گل بژمرده اي رو تو کوير سينه کاشتن

 

ديگه باور کردم که بايد تنها بمونم

 

تا دم لحظه مرگ شعر تنهايي بخونم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط حمید | 
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______############سکوت##############
_______#############################
________###########################
__________########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
کلبه من منتظر قدمهای قشنگته

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط حمید | 
روزنه
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط حمید | 

قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد

ولی رویای دورم را شکستند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط حمید | 

دوستت دارم های تو امید موندن می ده ... به این صدای خسته فرصت خوندن می ده

 

نمي توانم از عشقم برايت بگويم ، ولی اين بار می خواهم برايت بگويم . . . .

اين است داستان من

آوازي عاشقانه را خواهم خواند

تنها براي تو خواهم خواند . وقتي تويي وجود نداره . . . .

گر چه هزاران فرسنگ دوري

اما اين احساس نيرومند است . اين احساس مسخره ، يه خورده ديونه گيه . . . .

نزد من بيا ، نزد من بيا

مرا چشم انتظار مگذار

شبي ديگر بي تو اينجا باشم ، ديوانه خواهم شد

ديگري نيست .هيچوقت ديگري نبوده. . . . 

هيچ کس ديگري نيست

هيچ عشق ديگري نمي تواند جاي ترا بگيرد . عشق مرده من؟؟؟؟

همچنان خواهم خواند ، تا روزي که ترا افسون کنم . واسه دلم ميگم

اين لحظه کجايي ، عشق من ؟ وجود نداره . . . .

من ترا اينجا مي خواهم ، تا در آغوشم بگيري .( فکر مي کردم که من عاشقم ولي فهميدم که اون اوني که نيست هيچ وقتم نبوده از من مشتاق تر هست که منو تو آوغوشش بگيره ، مسخره نيست ، نمی دونم . . . .

قلب مرا ، که مي تپد و به نرمي  زمزمه مي کنند ،  درياب. احساس من ديگر نيرومند نيست

مي خواهم که ترا در آغوشم بگيرم .اون دست نامري کجايي............. اي خدا )

ترا نزد خود مي خواهم . فقط التماس .. فرياد مي زنم

من چهره ام گرفته

من قايقم نشسته به خشکي

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست

يک دست بي صداست

من ، دست من کمک ز دست شما مي کند طلب

فرياد من شکسته اگر در گلو ، وگر

فرياد من رسا

من از براي راه خلاص خود و شما ، فرياد مي زنم

 فرياد مي زنم

نزد من بيا ، نزد من بيا

مرا چشم انتظار مگذار .هميشه چشم انتظار بودم مراچشم انتظار مگذار. . . .

شبي ديگر بي تو اينجا باشم ، ديوانه خواه مشد.به خدای اسمان وزمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط حمید | 
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی  وقتی که در پشت یک
 
پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به
 
او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد
 
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده
 
جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان  خود  را  در
 
کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت
 
را با او قسمت كن
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط حمید | 

دوست

من بهار را به خاطر شگوفه هایش      

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم

چگونه بگویم دوستت دارم

تا باور کنی همیشه در قلب منی  

من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم

اولی خداست و دومی تویی

بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره

با این وجود از ته دل میگویم

 این چه عشقی ست که در دل دارم 

 من از این عشق چه حاصل دارم 

 می گریزی زمن و در طلبت 

 باز، کوشش باطل دارم 

 باز لبهای عطش کرده  من 

 عشق سوزان تو را می جوید 

 می طپد قلبم و با هر طپشی 

 قصه ی عشق تو را می گوید 

پرسیدم عشق چیست؟

گفت: آتشی است.

گفتم مگر آن را دیده ای .

گفت: نه. در آن سوخته ام...

 اگه كسي ديوونت بود ، بازیش نده

                            اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش
 
                         اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده
 
                       اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن          
 
                           اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ،
 
                            اگه يه روزي خسته بشه و يه پله 
                   بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 همیشه عاشق کسی شو که قلب بزرگی داشته باشد

 که مجبور نشی برای جا شدن توی دلش خودتو کوچیک کنی.

 

                                         عشق        

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط حمید | 

 

هميشه در قلب مني

 

+ نوشته

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط حمید | 

عشق از ازالست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عد د خواهد بود

  فردا که قیامت اشکارا گرد د

 هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط حمید | 
هر كس به طريقي دل ما ميشكند

بيگانه جدا. دوست جدا ميشكند

                             بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست

                            از دوست بپرسيد كه چرا ميشكند

دل شكستن هنر نيست تا تواني دلي به دست آور

are

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط حمید | 

شمع ميسوزد و پروانه به دورش همه شب

من كه ميسوزم و پروانه ندارم چه كنم؟؟؟

sham

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط حمید | 

هرگز نگو......... ............... ................ ...........

هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی

هرگز درباره احساست سخن مگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی جدا می شوی

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده وقتی می دانی خداحافظی در پیش است

هرگز به کسی نگو تنها با او نمی خواهی وقتی در فکرت با دیگرانی

هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط حمید | 
خواب دیده بود در ساحل دریا ودر حال قدم زدن با خدا رو به رو در پهنه آسمان

صحنه هایی از زندگیش به نمایش در آمد.متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او ودیگر ی جای پای خدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد. متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین و ناراحت کننده ترین لحظات زندگی او بوده است.

این واقعا او را رنجاند واز خدا در باره آن سوال کرد. خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم

که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود.متوجه شدم که در بد ترین شرایط

زندگی ام یک جای پاست نمی دونم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد فرزند گرانقدر و عزیز من تو را دوست دارم و هیچ وقت

تنهایت نمی گذارم.زمان هایی را که تو در آزمایش و رنج بودی

وقتی تو فقط یک جای پا می بینی من تورا به دوش گرفته بودم.

بیدلی در همه احوال خدا با او بود  

                                             او نمی دیدش و از دور خدا یا می کرد

      

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط حمید | 

کمر بسته ام که در کنار تو ناملا یمات زندگی را با نوش داروی صبریشت

 

 سر نهم، اسیرم کن!

زنجیر بر احساسات یاکم بزن، هم چنان دیوار بلند  فاصله

 

 را میانمان حفظ کن، در برهوت بیگانگی آواره ام کن، که

 

 با سرزمین خوشبختی فرسنگ ها فاصله دارد و هر آنچه

 

 میخواهی کن، اما مخواه گناه نکرده را گردن نهم ، به

 

 سکوت آزاردهنده ات ادامه نده، یک لحظه هم مهربانیت

 

 را از من دریغ مکن. با کوه بلند تردید مواجه شوم.

 

،که تحمل بی مهری تو در من نیست، مگذار وقتی در دریای چشمانت

 

 شناورم  با کوه بلند تردید مواجه شوم  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط حمید | 

رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را مزن

ابتدای یک يریشانیست، حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم یيش تو راهمان با اینکه طولانیست، حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب يریشان مرا

دل کار آسانیست، حرفش را مزن

خورده ای سوگند که روزی عهدمان را بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست، حرفش را مزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

                             

                                             رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را مزن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط حمید | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط حمید | 

زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط حمید | 
       

                                       جرأت ديوانگي

                            انگار مدتي است كه احساس مي‌كنم

                            خاكستري‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
                              احساس مي‌كنم كه كمي دير است
                                         ديگر نمي‌توانم
                                        هر وقت خواستم
                                 در بيست سالگي متولد شوم
                                              انگار
                                      فرصت براي حادثه
                                       از دست رفته است
                              از ما گذشته است كه كاري كنيم
                                     كاري كه ديگران نتوانند

                                فرصت براي حرف زياد است
                                                اما
                                      اما اگر گريسته باشي
                                                  آه

                                 مردن چقدر حوصله مي‌خواهد

                                    بي‌آنكه در سراسر عمرت
                                        يك روز، يك نفس
                                   بي‌حس مرگ زيسته باشي!

                                   انگار اين سال‌ها كه مي‌گذرد

                                        چندان كه لازم است
                                             ديوانه نيستم
                                 احساس مي‌كنم كه پس از مرگ
                                               عاقبت
                                               يك روز 
                                          ديوانه مي‌شوم
!
                                       شايد براي حادثه بايد

                                   گاهي كمي عجيب‌تر از اين
                                                 باشم

                                         با اين همه تفاوت
                                احساس مي‌كنم كه كمي بي‌تفاوتي
                                               بد نيست
                                       حس مي‌كنم كه انگار
                                         نامم كمي كج است
                                       و نام خانوادگي‌ام، نيز
                                        از اين هواي سربي
                                             خسته است
                                          امضاي تازه من 
                                                  ديگر

                                  امضاي روزهاي دبستان نيست
                                              اي كاش
                                         آن نام را دوباره
                                              پيدا كنم
                                             اي كاش
                                   آن كوچه را دوباره ببينم
                                           آنجا كه ناگهان
                                  يك روز نام كوچكم از دستم
                                                افتاد
                                   و لابه‌لاي خاطره‌ها گم شد
                                               آنجا كه
                                         يك كودك غريبه
                               با چشم‌هاي كودكي من نشسته است
                                              از دور
                                  لبخند او چقدر شبيه من است!

                                        آه اي شباهت دور
!
                                      اي چشم‌هاي مغرور
!
                            اين روزها كه جرأت ديوانگي كم است

                                  بگذار باز هم به تو برگردم!
                                           بگذار دست كم

                                   گاهي تو را به خواب ببينم!
                                     بگذار در خيال تو باشم

                                               بگذار
                                              بگذريم
!

                                            اين روزها

                                    خيلي براي گريه دلم تنگ است!

                                       

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

         

           ای که  می پرسی نشان عشق چیست

           

           عشق چیزی جز ظهور مهر نیست       


                                        عشق یعنی مهر بی چون و چرا

                                      

                                        عشق یعنی کوشش بی انتها


                                                                    عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

                                                                    

                                                                    عشق یعنی جان من قربان اوست


                                        عشق یعنی عاشق بی زحمتی

                                     

                                      عشق یعنی بوسه بی شهوتی


           عشق یعنی دشت گل کاری شده

          

           در کویری چشمه ای جاری شده


                                      عشق یعنی گل به جای خار باش

                                      

                                      پل به جای این همه دیوار باش


                                                           در تنور عاشقی سردی مکن

                                                           

                                                           در مقام عشق نامردی نکن

 
                                                                            عشق را دیدی خودت را پاک کن

                                                                          

                                                                            سینه ات را در حضورش چاک کن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
+ هک شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:10 توسط فرشته

نوشته های پیشین
دی 1389
فروردین 1387
شهریور 1386
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
نویسندگان
حمید
حمید تیموری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM